سفر به ماوراء قسمت هشتاد و دوم

اين داستان زندگي بتي جي ايدي است.خانمي كه موفق شده براي چهار ساعت مرگ را تجربه كند و سپس به زندگي باز گردد. او از خيلي از اسرار زندگي پس از مرگ پرده بر مي دارد و خيلي حرفها براي گفتن دارد. و اينك داستان زندگي او......

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

وقتي بتي كوچولو به سن دو سال و نيمگي رسيد ، چه از نظر جسمي و چه از نظر عاطفي بهبود پيدا كرده بود . او دوباره عزيزترين و بازيگوش ترين بچه خانواده شد ، و مدام ما را با شوخ طبعي سريع الانتقالش شگفت زده مي كرد . يك روز بعد از ظهر به سمت جو دويد . لبخند شيطنت آميزي به چهره اش نشست ، با پنجه يك پا روي نوك كفش جو ايستاد و پاي ديگرش را مانند رقصندگان بالت ، از پشت سر بالا آورد ، و مانند بالرينها تعادل خود را حفظ كرد و خم شد تا توي جيب شلوار كار او را بگردد .

 

 

 همراه با تداعي خاطرات ، مورمورم شد . بتي كوچولو خنديد و من صداي خنده دختر كوچولويي را از پس سالها شنيدم . دختر كوچولويي كه در اتاق بيمارستان ، زماني كه آسمان و زمين به نظر يكي مي رسيدند ، كنار ما بود . بعد بيشتر ديدم و فهميدم . تصوير يك زن جوان به نظرم آمد ، خاطره روح زيبا و پر حرارتي كه زماني منتظر بود به زمين بيايد . يادم آمد كه او روح جواني بود كه در گذشته هاي دور ما با هم پيوند داشتيم  . روحي كه در عالم ارواح ، زيبايي و تحركش مرا مجذوب خود كرده بود . وقتي همه تكه هاي مربوط به اين فرشته نازنين كنار هم قرار گرفت ، دلم مي خواست گريه كنم . به من اجازه داده بودند كه او را به صورت روح يك بچه ببينم . حالا مي فهميدم چرا او را در قالب روح بزرگسالي كه مي خواست به زمين بيايد به من نشان نداده بودند . همچنين فهميدم ، حالا كه به دليل بسته شدن لوله هاي رحم ، نمي توانست از من متولد شود ، راه ديگري يافته بود كه بخشي از زندگي من شود . و حالا مي فهميدم چرا التماس مي كردم او را به فرزندي بپذيرم . ما براي هميشه نزديك ترين دوستان هم بوديم ، ابديتها پر از تجربه در پشت سر ، و ابديتها پر از تجربه در پيش رو داشتيم .

 

غرق در نور  انتشارات جيحون

 

/ 0 نظر / 17 بازدید